کاش یادبگیریم
Tuesday, 7 Mehr 1394، 04:40 PM
آرایشگر گفت: عروس خانوم! دیگه کارت تموم شده. آقا داماد هم که بالا، دم در منتظره. ایشالا خوشبخت شی.بلند شد.
میدانست مرد زندگیاش از معطلی خیلی خوشش نمیآید. به خواهرش گفت: چادرم کو؟
و خواهرش چادر سفیدی را سرش انداخت.
دست گرفت به چادر و دور صورتش، به آرامی لبههای چادر را مرتب کرد.
آرایشگر گفت: خیلی خب دیگه! موهاتو خراب کردی که دختر! یه ذره شلتر بگیر . وقتی میگم شنل کرایه کن، برای همینه دیگه…
رو کرد به آرایشگر و گفت: من نگرانِ مهمتر از موهامم. موهام خراب بشه بهتر ازینه که یه عمر زندگی و آخرتم خراب بشه…
94/07/07
عیدت مبارک
وامابعد...
من تو یه خونواده ی مذهبی به دنیا اومدم،اماهیچوقت اجبار به چادر نبود تا حدی که خواهرای من دوره ی دانشجویی چادری شدن
اما من از اول عشق شدیدی نسبت به این رنگ و این پارچه و این حجاب مقدس داشتم
ازاول راهنمایی خواهش کردم تا برام چادر بگیرن
گرفتن،دوستمون برام دوخت و ازاون موقع چادر از سر من نیفتاد
حالابماند که توسال اول چه خرابکاری هایی کردم و چون بلد نبودم هم خودمو خسته میکردم هم چش و چال مردمو درمیاوردم :)
بیچاره ها ...
دیگه همین...
ببخشید که طولانی بود
نمیدونم چه حالی یهو بهم وارد شد که اینهمه مطلب نوشتم...
امیدوارم از خوندنش خسته نشده باشی...!
بهم سربزن!